تبليغاتX
غنچه
خانه تنها میشود
روز از من تهی خواهد شد

در فصل بارانی برگ ریزان

و ار همه شما

گذر خواهم کرد

میان تاریکی و خواب

در همهمه ای گنگ

خانه تنها میشود

و من پنهان میشوم

لابلای بغض یک آینه

افسوس

شامگاه هر پنجشنبه

آرامش از من گرفته خواهد شد

نوشته شده توسط فرزانه در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 17:57 | لینک ثابت |


مثل لحظه ای که باغ, در ترنم ترانه شکوفا میشود, غرق در شکوفه میشود روزگارتان بهـار لحظه هایتان پر از شکوفـه باد. سال نـو مبارک

يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد تنها دل ساده ايست دارايي ما آن هم شب عيد تقديم تو باد عید همه مبارک!

نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 20:49 | لینک ثابت |


دلتنگي هيچ بهانه اي نيست ! براي گريه ديگر شانه اي نيست ! ميدانم که فراموشم کردي زود !از من گذشتي گلايه اي نيست

 دنیا هم آدم های خوشبین و هم بدبین نیاز دارد چون افراد خوشبین هواپیما می سازند و افراد بدبین چتر نجات

 دوستت دارم گفتي خوب كه چي ! گفتم عاشقتم گفتي آدم زياده ! گفتم معتاد نگاهتم گفتي نگات خماره ! گفتم دارم از عشقت ميميرم گفتي يكي از مزاحم هام كم ميشه ! بعد از اون روز با خودم عهد كردم كه ديگه عاشق نشم . ديگه چشمهاي كسي رو نگاه نكنم . ديگه باور نكنم . . . . به خودم گفتم تو ميتوني عاشق خيلي چيزا باشي : عاشق نوشتن , عاشق خوندن , عاشق شعر , عاشق مرغاي عشقم كه كنارم نشستن و دارن نگام ميكنن , عاشق طبيعت , گل و حتي خار و بيشتر از همه خدا ولي ديگه عشق....نه ! !

نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 20:59 | لینک ثابت |

این نقاشی...........

چقدر قشنگ نیست این نقاشی

برگ ها همه ریخته اند

درخت گردو سرجایش نیست

آوازی به گوش نمیرسد

باید مداد سبزم را بردارم

دنیا چقدر تاریک است

وقتی که رنگ های تیره زیاد میشوند

حوصله ام سرمیاید

باید از مادربزرگ بپرسم

کجای این دنیا ایستاده ام!!!!

نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 13:30 | لینک ثابت |

وقتی که رفتی
وقتی که رفتی دلم گرفت آخر با تو عاشق تر بودم

با تو میشد به پیشواز سنوبر ها رفت و پرستو ها را تا دیاری دور بدرقه کردوقتی که رفتی دلم شکست

آخر میشد با تو میشد با آن سوی پرچین کوچید!!! و عشق را زیباتر دید وقتی که رفتی دلم گرفت آخر میتوانستم دلتنگی هایم را به چشم هایت بسپارم تا تبسم ستاره ها را در برق نگاهت ببینم اینک بی تو دلم در جستجوی کوچه ای است که به باغ تو بپیوندد!!!

نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 0:16 | لینک ثابت |


تو به من خندیدی ولی نمی دانستی من به چه دلهره ای از باغچه همت یه سیب دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید ! سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده ار دست تو افتاد  به خاک ! و تو رفتی و هنوز سال هاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آرام و من غرق اندیشه این پندارم !

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟

نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 13:54 | لینک ثابت |


زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

آری دریافتم که زندگی صحنه ای بیش نیست و من و تو بازیگران این نمایشنامه هستیم دوستی نگاهی مبهم نیست عشق و دوستی با نگاهی آغاز میشود با لبخندی اوج میگیرد و با قطره اشکی یه پایان میرسد!

لبخند زدن با ارزش ترین و گرانبها ترین چیز در زندگی است هیچ کس اینقدر فقیر نیست که نتواند این را به دیگران هدیه دهد!!!

نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 15:16 | لینک ثابت |

................

بگذار که در حسرت ديدار بميرم در حسرت ديدار تو بگذار بميرم دشوار بود مردن و روي تو نديدن بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بميرم تا بو ده ام اي دوست وفادار تو بودم بگذار که اي دوست وفادار بميرم

 

زیر پلکت سایه بانم میدهی؟ سوختم آیا پناهم میدهی؟ آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟ میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟ تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟ ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟ رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟

 

زمانی که کنار رودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود ، به قله کوه که رسیدم سراپا محو تماشای رود شدم.

 

اگر زندگی یک پرتقال در دستتان نهاد ، آن را پوست بکنید و به دنبال دوستی باشید تا با او قسمت کنید.

 

من آهنگ غریب روزگارم ، غمی در انتهای سینه دارم ، تمام هستیم یک قلب پاک است ، که آن را زیر پایت می گذارم ...

 

ميدوزم

شادي را به غم

زياد را به كم

درخت را به ريشه

گاهي را به هميشه

ستاره را به آسمان

زمين را به كهكشان

كهنه را به نو

و

.

.

.

خودم را به تو

کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن

 

کيسه ي کوچک چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد. ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي اب جوش مي سوخت . کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان. حرف دلش را اهسته گفت...

ليوان سرخ شد

 

نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 19:40 | لینک ثابت |


اینقدر دوست دارم بشنوی خندد میگیره!!! تو نگاه می کنی دلم تو چشمات میمیره!!!!       اینقدر دوست دارم دیوونه بازی میکنم ! کلکم شاکی نشو من تو رو راضی میکنم ! قیمت چشمای تو  تو  قلب من اندازه نیس!!! واسه دوس داشتن تو نیازی به اجازه نیس!!!!
 در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تورا

تو گل ناز منی از دور میبوسم تورا!!!!

نوشته شده توسط فرزانه در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 19:37 | لینک ثابت |

به تو نمی رسم
دیگر به تو نمی رسم

تا با دستهای تو لابه لای فردا قدم زنم!!! و جریان زندگی را زیر پوستم احساس کنم

چقدر زود شکست بلور این عاطفه.

چقدر زود پژمرد برگ برگ این رویا و تنها این بغضهای دلگیر ماند و احساسی که هنوز نفس می کشد و صدایم می زند. نمیدانم میتوانم خاطره تو را که در لحظه هایم می تپد پشت حصار جای بگذارم !

و یاد تو را با بغچه دل تنگیهایم یک جای دور در قلبم پرتاب کنم ؟

نمی دانم میشود ذهنم را تکان بدهم تا تمام افکار مربوط به تو بیرون بریزد ؟

ساکت میمانم تا سکوت بین من و تو فاصله بیندازد و این خیال را ترک کنم!!!

ما به انتهای یک حادثه رسیدیم و تمام دقایق بی تپش را پشت سرمان جا گزاشتیم!

و دست های تو تارهای تنهایی مرا تنید و لبخند را از گوی بی تاب لب هایم ربود!!!

نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 20:22 | لینک ثابت |

عشق!!!!
گل را دوست دارم برای بوییدن

تو را دوست دارم برای بوسیدن

عشق را دوست دارم نه در هوس

تو را دوست دارم تا آخرین نفس...............

نوشته شده توسط فرزانه در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 14:11 | لینک ثابت |

یه شعر

گل های کاغذی

نامه هایم

برای تو

با گل های کاغذی

لای دفتر شعرم

برگ برگ لحظه هایم

از آن تو

وقتی که عشق را

بهانه می کنی

زمزمه هایم

برایت

با لبخندی به طعم روشن آب

و خودکار آبی ام

وقتی که آسمان دلت ابری است

قصه ات را اما

به من بسپار

می خواهم

با دستان ناتمام تو

تمام شود

 (رویا میرشکار)

نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 14:30 | لینک ثابت |


هزاران بار قسم خوردم که نامت را تبرم اما چه کنم که در قسمم هم نام تو بود

 

 

کنم هر شب دعایی که بیرون رود دل ز مهرت ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد !!!

 

سعی کن هرچی رو که دوست داری بدست بیاری وگرنه مجبوری هرچی بدست میاری دوست داشته باشی !!

 

 

بزرگترین هنرم این بود که عاشق نشدم اما با دیدن تو این هنر از دستم رفت !!!

 

زندگی جاده یک طرفه ای است که انتهای آن نوشته دور زدن ممنوع !!!

 

یک قطره دریا بودن بالاتر از یک دریا قطره بودن است !!!

 

کاش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست !!!

 

 

 

کنش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جارسیت !!!!

 

نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 13:26 | لینک ثابت |


 هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه... ولي حداقل مي تونه يادش بده که وقتي شکست لبه تيزش دست اوني رو که شکستتش نبره

وقتي كه كسي را صد در صد دوست نداري هرگز بهش نگو چون خدابه خاطر حرفت آزمايشت ميكنه

نجوم نخوندم،ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم...فيزيک نخوندم،ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي است...» غير از عشق من به تو و مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و وات و ... نيست ... زيست شناسي نخوندم،ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه... شيمي نخوندم،ولي مي دونم اگه عشق نباشه مولکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد ...

نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 14:19 | لینک ثابت |


زندگی گل زيباييست به نام غم؛ فرياد بلنديست به نام آه؛ مرواريد غلتانيست به نام اشک؛ و آيينه ی شکسته ايست به نام دل

 مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دا رم

عشق نمی پرسه تو کی هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کني؟ فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

 

نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 13:47 | لینک ثابت |