
هر کسی نغمه خود خواند از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
آری دریافتم که زندگی صحنه ای بیش نیست و من و تو بازیگران این نمایشنامه هستیم دوستی نگاهی مبهم نیست عشق و دوستی با نگاهی آغاز میشود با لبخندی اوج میگیرد و با قطره اشکی یه پایان میرسد!
لبخند زدن با ارزش ترین و گرانبها ترین چیز در زندگی است هیچ کس اینقدر فقیر نیست که نتواند این را به دیگران هدیه دهد!!!
بگذار که در حسرت ديدار بميرم در حسرت ديدار تو بگذار بميرم دشوار بود مردن و روي تو نديدن بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بميرم تا بو ده ام اي دوست وفادار تو بودم بگذار که اي دوست وفادار بميرم
زیر پلکت سایه بانم میدهی؟ سوختم آیا پناهم میدهی؟ آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟ میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟ تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟ ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟ رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟
زمانی که کنار رودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود ، به قله کوه که رسیدم سراپا محو تماشای رود شدم.
اگر زندگی یک پرتقال در دستتان نهاد ، آن را پوست بکنید و به دنبال دوستی باشید تا با او قسمت کنید.
من آهنگ غریب روزگارم ، غمی در انتهای سینه دارم ، تمام هستیم یک قلب پاک است ، که آن را زیر پایت می گذارم ...
ميدوزم
شادي را به غم
زياد را به كم
درخت را به ريشه
گاهي را به هميشه
ستاره را به آسمان
زمين را به كهكشان
كهنه را به نو
و
.
.
.
خودم را به تو
کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن
کيسه ي کوچک چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد. ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي اب جوش مي سوخت . کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان. حرف دلش را اهسته گفت...
ليوان سرخ شد
