
تا با دستهای تو لابه لای فردا قدم زنم!!! و جریان زندگی را زیر پوستم احساس کنم
چقدر زود شکست بلور این عاطفه.
چقدر زود پژمرد برگ برگ این رویا و تنها این بغضهای دلگیر ماند و احساسی که هنوز نفس می کشد و صدایم می زند. نمیدانم میتوانم خاطره تو را که در لحظه هایم می تپد پشت حصار جای بگذارم !
و یاد تو را با بغچه دل تنگیهایم یک جای دور در قلبم پرتاب کنم ؟
نمی دانم میشود ذهنم را تکان بدهم تا تمام افکار مربوط به تو بیرون بریزد ؟
ساکت میمانم تا سکوت بین من و تو فاصله بیندازد و این خیال را ترک کنم!!!
ما به انتهای یک حادثه رسیدیم و تمام دقایق بی تپش را پشت سرمان جا گزاشتیم!
و دست های تو تارهای تنهایی مرا تنید و لبخند را از گوی بی تاب لب هایم ربود!!!